نوشته شده توسط : tiyam

فراموش نکنیم دیروزچگونه به آسایش امروز رسیدیم

این آسایش را مدیون کسانی هستیم که در لابه لای 

هیاهوهای زمانه فراموش شده اند و تنها همدم آنها یک

کپسول اکسیڗن است 

 

 نفس_های_بیقرار

توبه کردم ننویسم دیگرازخس خس سینه

ازغم غروب آفـَـتاب وقتیکه غصه سنگینه

توبه کردم ننویسم دیـگرازگــازهای خردل

سوزش زخمهای کهنه نمک نیش های تاول

توبه کـردم ننویسم دیگرازخـزان گلزار

نم نَم بارون غربت گرفته رخساردلدار

توبه کردم ننویسم دیگر از هر آنچه دیده 

آهوی دلم شتابان درمَـیان دشــت رمیده

توبه کردم ننویسم که چه بوده درس غیرت 

ردپـَای عشق”رادیَدم روی خاکریزولایـت 

توبه کردم ننویسم ازنگاه هورو مجنون

که چراچادرمادرشده ازغصه دلش خون

بوی عـطرخوش یاران میدهدنویـددیدار

شایداین”جـمعـه“بیایدیوسف حیدرکـرار

توبه کردم ننویسم اماباز توبه شکسـتم

تارسید”علیا“به،آخرازشراب سـرفه مسَـتم

توبه کردم که نگویم نکته ای خیلی قَـشنگـه

هرکسی باشهداءبودخدایش خیلی زرنگه

 شاعر: علی سرابی یاقوند




:: بازدید از این مطلب : 524
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 27 آبان 1398 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید